زندگی….هه …. چه جمله عجیبی

بي تفاوتي واژه

3004917315_41a1e4641b_o

قیصر امین پور

امسال هم گذشت.چقدر کم گفتیم و کم شنیدیم.یادش سبز

وقتي جهان
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي ياس مي آيد
وقتي يک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را به کفتر
تبديل مي کند
بايد به بي تفاوتي واژه
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف که بخواني
نان است !

 

گلچهره

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانهء تو بی تو کجا رها شد
مپرس
مپرس

مرنجان دلــت را
رها کن غمت را رها کن
مخور غم مخور غم نـــگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد…
مپرس
مپرس

تولدت مبارک افروز

سلام دوستان.هشتم مهرماه تولد دوست خوب و رفیق نازنینم افروز بیات بود.هرچند از اون موقع چندین بار با اس ام اس و دیداری تبریک گفتم اما باز هم همینجا بهش تبریک میگم.افروز جان تا سال دیگه همینطور میخوام بهت تبریک بگم.کچلت میکنم پسر

خدا کند که … نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

بنا به درخواست دوست عزیز ستاره مهربون این شعر از نجمه زارع را براتون می گذارم امیدوارم که لذت ببرید

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

 

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد …

 

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته … به آن برسد

 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند که … نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

زبان ِ سرخ و سر ِ سبز و چند نقطه …

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد

و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست ؛ و بگذار هر چه می خواهد

قبیله ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان ِ سرخ و سر ِ سبز و چند نقطه …، مرا

دو صد کنایه و ضرب المثل به باد دهد

قفس چه دوره ی سختی ست ، می روم ، هر چند

مرا جسارت این راه ِ حل به باد دهد

……..

چقدر نقشه کشیدم برای زندگی ام

بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

بیاد نجمه زارع کسی زود رفت

18 شهریور

جلال آل احمد

جلال آل احمد

((دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم.تابستان 1322 بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگی از خرمشهر به استالینگراد برسد. به قصد تحصیل به بیروت می رفتم که آخرین حد نوک دماغ ذهن جوانی ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف می رفتم که سپس به بغداد والخ …. اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی، از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر.شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شد ه دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لا مذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لا مذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش.))
نمی دونم زن زیادی را بیشتر دوست دارم یا خسی در میقات ، شاید هم مدیر مدرسه.یادم میاد وقتی بچه بودم توی خونه عکسش برام غریب بود، نمی فهمیدم چرا بابام دوستش داشت و کتابهایی را می خوند که  امضائ جلال پاشون بود.بنظرم شجاع بود.اعتراف میکنم دوسش دارم و همیشه از خوندنش و نگاه کردن صورتش لذت می برم.
18 شهریور را هم میشه دوست داشت هم میشه دوست نداشت.

من و سایه ها

تمام روز دنبال سایه ها می رفتم

سایه ها مهربان بودند

 و گرمای تابستان را تسلی.

من و سایه ها با هم سراغ تو را می گرفتیم

از درخت پرسیدیم

از سایه بان مندرس مغازه ها

از دیوارهای آجری

از تمام شهر پرسیدیم.

ساعتهای طولانی راه می رفتیم

سایه ها مهربان بودند و صبور

تمام شهر را راه رفتیم

کسی تو را ندیده بود.

هنگام که شب به شهر رسیده بود

سایه ها رفتند

آرام و صبور رفتند.

شهر تو را ندیده بود

تنها شب تو را دیده بود

آرام از شهر رفته بودی.

14/شهریور/1388

احمدی پناه-اراک

لنگرودي کتاب چاپ نمي‌کند

شمس لنگرودي گفت: تا وضعيت كتاب‌هايم در ارشاد مشخص نشود از انتشار آثار جديدم خودداري مي‌كنم. او به ايلنا گفت: دو كتابم، يكي به مدت دو سال و ديگري به مدت هشت ماه در ارشاد است و مجوز انتشار آنها صادر نشده است. چهار مجموعه از آخرين اشعارم هم آماده انتشار است.
http://roozna.com/2009/8/15/EtemaadMelli/994/Page/10/Index.htm

تذکره شيخ اصلاحات «مهدي کروبي» – اعلي‌الله مقامه-!

متنی که در زیر بازخوانی میکنیم در صفحه 23 روزنامه اعتماد ملی به شماره 995 تاریخ 25 امرداد 1388 بقلم “مهدی طوسی” به چاپ رسیده است.ضمن تشکر از دوست گرامی و با اجازه روزنامه با هم بازخوانی میکنیم.
آن براي رفتن به خارج عبور کننده از مرز، آن مرد متولد شهر اليگودرز، آن معتقد به «اصلاحات تنها راه نجات»، آن مخالف محمود احمدي‌نژاد، آن در موقع شنيدن صداي در گوينده: «کيه؟»، آن بعد از انتخابات نويسنده چند بيانيه، آن معترف به بازي خوب پله، آن که گفتند منتخب مردم‌ بعد از آراي باطله، آن عاشق رنگ فلز مس، آن دو دوره رئيس مجلس، آن منتقد افراد قدم گذاشته در راه کج، آن سابقا نماينده در بنياد شهيد و امور حج، آن مخالف تربيت فرزند به شيوه زدني، آن اهل تبعيت از رفتارهاي مدني، آن صاحب امتياز روزنامه اعتماد ملي، آن رئيس حزب اعتماد ملي، آن در سياست مخالف القائات، آن ملقب به شيخ اصلاحات، آن پشت بام منزلش را کننده آسفالت و قير، آن در انتخابات آمده با شعار تغيير، آن در گذشته‌هاي دور جزو نيروهاي معارض، آن منشعب از جامعه روحانيت مبارز، آن گيرنده دست افراد مسن، آن متحد با مير حسين، آن در مبارزه و حق طلبي تک، آن افشاگر وقايع کهريزک، آن لايق عمامه و عبا و قبا، آن صاحب ناکام تلويزيوني به اسم صبا، آن بعد از در آمدن از حمام پوشنده جامه، آن پانزده روز پيش نويسنده نامه، آن ناراحت عبور آشغال از هر جوبي!، شيخ‌الروسا «مهدي کروبي» – رضي الله عنه-! از اوتاد مخالف شاه بود و بعد از انتخابات مدام در حال کشيدن آه بود و ضمنا افشا هم مي‌کرد آنچه را که در زندان کهريزک و امثالهم گذشته بود و از اين کار هم ابايي نداشت که برخي بگويند ناآگاه بود-الهي فداش-!
و هم او ست که در وصفش همي گفته‌اند که شيخ را سه حالت باشد؛ يا در حال نوشتن نامه به سران است يا در حال صحبت با سران است ‌يا در حال دعوا با سران است – اعلي‌الله مقامه في مقابل رئيس‌جمهور احمدي‌نژاد-!
نقل است که روزي در جمع مريدان مريدي شيخ را بپرسيدي: «يا شيخ مهدي! پس لاريجاني که از گنده نمايندگان مجلس باشدي چگونه به سرعت»‌جمبوجتي‌«نامه شما را تکذيب همي بکردي؟» شيخ آهي بکشيدي و بر سياق مناظره، کف دو تا دست خود را در حالي که انگشتانش همگي به هم چسبيده بود به دوربين نشان بدادي و بگفتي: «اُف بر شما که دوباره مرا به ياد يک چونين حوادث دردناکي! همي انداختيد. پس من چه مي‌دانم؛ لابد لاريجاني هيات حقيقت‌ياب مجلس را به محل زندان کهريزک – الهي سر تا پا ويران شده و بريزد روي سر اشرار استخدام شده-! همي فرستاده و چون هيات حقيقت‌ياب در کهريزک را بسته يافتندي لذا در زدندي؛ پس لابد کسي از در در‌آمده بس هيکل‌مند، لابد هيات حقيقت‌ياب سلام کرده و گفته‌اند: «برادر! در اينجا از آن کارهايي که کروبي گفته همي کنند؟!» لابد هيکل‌مند در جواب همي گفته: «بياييد تو تا نشان‌تان بدهم» لابد هيات حقيقت‌ياب ترسيده‌اند بروند تو تا نشانشان بدهد. لابد هيکل‌مند گفته است که: «نترسيد، بياييد تو تا نشان‌تان همي بدهم ببينيد اينجا از آن خبرها نيست و مدتي است که تعطيل همي شده است.» لابد کميته حقيقت ياب مجلس با خودشان گفته‌اند: «راست مي‌گويد، چطور مي‌شود در زنداني که تعطيل شده با زنداني‌اش از آن دست کارهايي که کروبي گفته انجام داد!؟» لابد به مرد هيکل‌مند خسته نباشيدي گفته‌اند و در ادامه همي گفته‌اند: «برادر نمي‌خواهد نشانمان همي دهي ما همين جوري هم مي‌توانيم همه چيز را ببينيم! ما تکذيب همي کنيم ولو که کروبي را خوش همي نيايد! «لابد بعد از آن لاريجاني هم تکذيب همي بکرده است.»
نقل است که چون جمله شيخ مهدي تمام بگشتي پس مريدان يکصدا بگفتندي: «شال سبز و رها کن… به شيخ ما نگاه کن…!» شيخ مهدي- حفظه الله-! با تعجب و تعجيل بگفتي: «پس لابد شما فکر همي کنيد که الان دوران تبليغات انتخابات باشد؟ نه نباشد!»
روايت است که شبي شيخ مهدي را بديدند که ژوليده و پريشان در بيابان‌هاي اطراف بلاد تهران پرسه همي زند و وسط انگشت اشاره و شستش را گاز همي مي‌گيرد و مدام و پي در پي استغفار مي‌طلبد. پس بي‌فوت وقت جلو همي رفته و شيخ مهدي – الهي فداش- را بپرسيدند: «پس چي شده؟ چرا استغفرالله بگويي و سر به بيابان همي گذاشتي؟» شيخ، پريشان و انگشت به دهان گفت: «اِ….اِ…..اِ پس بي‌پروايي تا چه حد!؟» به من همي گويند که براي اثبات اتفاقات کهريزک مدارکت را همي آور! حالا گيريم يک چونين مني مدارکم را به صحن علني مجلس همي ببرم، آنها شرم نمي‌کنندي که به اين مدارک نگاه همي کنندي….!؟ اُف بر آنها……!
نقل است که کروبي اين حرف را زده و راهش را گرفته و ضمن خواندن شعر «غروب پاييزه…دلم غم‌انگيزه… چشم فلک نم نم…. اشکاشو مي‌ريزه»، رفت توي پرسپکتيو و ناپديد شد- رضي‌الله عنه-!
روايت است که روزي شيخ مهدي کروبي- حفظه الله في مقابل حوادث احتمالي-! را بديدند که مدام و بي‌وقفه با خودش حرف همي زند. پس وي را گفتند: «يا شيخ مهدي! چي شده؟ پس چرا همين جور يک ريز و بي‌وقفه حرف همي بزني؟!»
پس شيخ مهدي دمي به تو و بازدمي به بيرون همي بدادي و بگفتي: «هرگز نمي‌خواهم ساکت بمانم!»
نقل است که روزي در جمع مريدان، مريدي وي را بگفتي: «يا شيخ! پس از چه شما را شيخ اصلاحات لقب همي بدادندي؟» پس شيخ پس از لحظه‌اي انديشيد پاسخ بدادي: «اين روزها به همه چيز شک همي دارم. پس شايد اين لقب را مخالفين به يک چونين مايي بدادندي تا بگويند ما اوستاد سلماني و اصلاحيم نه سياست و رياست!»
نقل است که شيخ مهدي- الهي فداي اين همه تلاشش درباره آزادي زندانيان دربند‌! علاقه فراواني داشت که دست افتادگان و زمين خوردگان را همي گرفته و بلند بكردندي. بنابراين چون در طول روز افتاده‌اي نمي‌ديده و زمين خورده‌اي نمي‌يافت، پس کسي را با تيپا به زمين مي‌انداخت دست او را مي‌گرفت!
و نيز گفته‌اند که شيخ به قدري به تغيير علاقه‌مند بود که دوست داشت احمدي‌نژاد که در زمره مخالفين طراز اول اصلاحات محسوب مي‌شد نيز تغيير همي کرده و به جرگه هم‌پيمانان اصلاحات بپيوندد- آمين يا رب‌العالمين-!
نقل است که وصيت نموده است ‌چون از دنيا برفت پس بر سنگ قبر وي چنين نگارند: در اينجا مردي آرميده که در زمان حيات از سمت راست عبور نمي‌کرد تا مبادا متهم به تعلق داشتن به جناح راست شود! مي‌گويند چون اين جمله بر اثر مرور زمان از سنگ قبر شيخ مهدي پاک بگشتي پس دوباره بر سنگ قبر وي چنين نگاشته خواهد شد: در اينجا مردي آرميده که دو دوره پيش همزمان با انتخابات رياست‌جمهوري چون به خواب غفلت برفت رياست‌جمهوري را از دست داد. پس حالا که به خواب ابدي رفته چه چيزهايي را از دست داده – رحمه‌الله عليه-!

مهدي طوسي
آدرس مطلب در وب سایت مادر http://roozna.com/2009/8/16/EtemaadMelli/995/Page/23/Index.htm

« مطلب‌های قدیمی‌تر