Archive for اوت, 2010

دلخوشی های گم شده

دلخوشی هایم کو؟….

شرکت پیام آوران سال 1385-کوچه سعدی-اراک افروز و محمد

خستگی

چقدر خسته ام بشر.هزار تا موضوع و فکر توی این یه ذره مخ داره میچرخه.این همه حرف و صدا که دیوانه کننده است.از صدای خنده فوتبال بازی بچه های تابستون توی کوچه ها پایین شهر — صدای بوق موتور و گاز دادناش توی خیابون تا صدای نماز میت و تکبیر هاش توی بهشت زهرا….اما من میخوام بگردم دنبال تصویری از ذوق خرید یه کامیون بزرگ توی بچگی هام…میخوام با ذوق اون کامیون بزرگه تو مغازه بازار بخوابم.