Archive for مه, 2010

شعری بدون عنوان

از ابتداي اين کوچه

تا انتهاي آواز دوره گرد

براي خودم .

مابقي نيمروز را

با چمدان ، برايت پست ميکنم.

 

علیرضا احمدی پناه

 سوم/خرداد ماه/89

 

Advertisements

صبح دلگیری ست

صبح دلگيري ست
در اين پنجره بي پرده رو به وطنم
 و صداي محو کبوترها
در تکاپوي تنگ لحظه هاي شادي
مي سرايند آواز در اين آينه خونين رنگ سپیده.
شهر خاموش است
در اين ساعت تنهايي
من دلم آه ولي ،
وسوسه دشت سراسبز وطن دارد در يک پلک
و هم آوازي يک قطعه از درياي شمال ، با اعماق وجود، ته درياي جنوب.
کوه اينجا خسته ؛
آسمان خسته ؛
و زمين درد دارد از اين سنگيني قلبهاي مسافرهايش .
و من هر روز در اين پنجره پر حجم
گوشهايم را مي سپارم به نسيم خنک باد
تا بدانم آيا نيست
سخني از يارانم
از فراسوي اين مرزهاي دلتنگي هر روزم؟
آه ،
صبح دلگيري ست در اين پنجره بي وطنم.
عليرضا احمدي پناه- 5 بامداد-15اردي بهشت 89