Archive for ژوئیه, 2009

آخرين جرعه اين جام – فريدون مشيري

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلکش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش کبوترها
چيست در کوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش کبوترها
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاک شقايق را در سينه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني کن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
 من همين يک نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

Advertisements

معرفی برگزیدگان نخستین جایزه شعر نیما

در نخستین دوره جایزه شعر نیما که در جلسه‌ای خصوصی با حضور افرادی محدود برگزار شد نفرات برگزیده در دو بخش شعر و نقد ادبی  معرفی شدند.

در بخش شعر جایزه شعر نیما به طور مشترک به رویا زرین و رضا حیرانی اهدا شد و در بخش نقد ادبی این جایزه به بهزاد خواجات تعلق گرفت.

شمس آقاجانی، علی باباچاهی، شاهپور جورکش، هوشنگ چالنگی، محمد شمس لنگرودی، عباس صفاری، حافظ موسوی و علیشاه مولوی، داوران نخستین جایزه شعر نیما بودند که شعر و نقد شعر ۳۰۰ تن از شاعران و منتقدان معاصر را بررسی و برگزیدگان را معرفی کردند.

آثار این افراد در فاصله‌ زمانی فروردین‌ماه ۸۶ تا فروردین‌ماه سال ۸۷ در مجلات ادبی کاغذی و اینترنتی منتشر شده بود.

مراسم اهدای جوایز نخستین دوره جایزه شعر نیما، با خواندن بیانیه هیات داوران توسط داریوش معمار دبیر و مؤسس این جایزه آغاز شد.

حاضران در این مراسم در بخش بعدی برنامه یاد و خاطره محمد حقوقی را گرامی داشتند و در ادامه تعدادی از شاعران به شعر خوانی پرداختند.

در این مراسم محمد شمس لنگرودي و عليشاه مولوي از اعضای هیئت داوران از فرصت استفاده كردند و انتقاداتي را نسبت به شيوه برگزاري اين جايزه مطرح كردند. از جمله شمسلنگرودي كه عدم حضور برخي از سايتهاي ادبي در اين رقابت را عادلانه ندانست و عليشاه مولوي نيز نسبت به يكسان نبودن تعداد اشعار افراد منتخب تذكر داد. با اين حال هر دو عضو هیئت داوران از هيات اجرايي و نحوه گزينش داوران از طيفهاي مختلف شعر تقدير كردند.

قرار بود این مراسم عصر روز شنبه ۲۷ تیرماه برگزار شود، اما به علت آنچه داریوش معمار، دبیر جایزه شعر نیما به نقل از مجید جوزانی مدیرعامل خانه هنرمندان اعلام کرد، این مراسم به دلیل نقص فنی در سيستم برق رسانی لغو شد.

پیشتر قرار بود مراسم پایانی جایزه شعر نیما در روز ۳۰ خرداد برگزار شود، اما برگزارکنندگان این جایزه به دلیل ناآرامی ها و درگیری های پس از انتخابات ریاست جمهوری در روز ۳۰ خرداد، برگزاری آن را به زمانی دیگر موکول کرده بودند.

اواخر فروردین ماه امسال، دبیرخانه این جایزه نام برگزیدگان مرحله اول جایزه شعر نیما را معرفی کرده بود.

میرزا آقاعسگری، چیستا یثربی، مسعود احمدی، ایرج ضیایی، اکبر اکسیر، هرمز علی پور، رویا تفتی، مراد فرهادپور، رضا چایچی، احمدرضا قایخ لو، روجا چمنکار، علی قنبری، رضا حیرانی، اسماعیل خویی، جواد مجابی، ضیاء موحد، فرشته ساری و یزدان سلحشور از جمله 59 شاعر معاصر ساکن کشور یا خارج از کشور هستند که نامشان در فهرست مرحله برگزیدگان آمده بود.

علیرضا بهنام، بهزاد خواجات، فرامرز دهگان، مسعود شهریاری و م. هاتف نیز برگزیدگان مرحله اول نقد شعر جایزه نیما بودند.

تنديس جايزه نيما را اردشير رستمی طراح معاصر طراحی کرده و ساخته است.

منبع وب سایت رادیوفردا

لینک خبر http://www.radiofarda.com/content/f10_Nima_Poetry_Price/1783592.html

تمام سالهای نبودنت

تمام سال های نبودنت
               از پشت پنجره های رنگی
               آسمان آبی ارغوانی را پائیدم
تا شاید تکه ابری
                کاهگل خانه های قدیمی را نُمی ،  دهد.
بوی کاهگل قدیمی
شر شر ناودانهای دهان گشاد
بیا برویم
بدون چتر و کلاه
تنها پاکتی سیگار
شاید بغض تمام سال های نبودنت
                             زیر باران بشکفد.
احمدی پناه     /    /     138

سه تار – قسمت پایانی

جلال آل احمد

جلال آل احمد

در شبهای دراز زمستان وقتی از اینگونه مجالس ، خسته و هلاک ، برمیگشت و راه خانه خود را در تاریکی ها میجست ،احتیاج باین گرمای درونی را چندان زنده و جان گرفته حس میکرد که میپنداشت شاید بی وجود آن ، نتواند خود را تا بخانه هم برساند. چندین بار دراین گونه مواقع وحشت کرده بود و بدنبال این گم گشته خود چه بسا شبها که تا صبح در گوشه میخانه ها بروز آورده بود.
خیلی ضعیف بود. در نظر اول خیلی بیشتر بیک آدم تریاکی میماند. ولی شوری که امروز در او بود و گرمائی که از یک ساعت پیش تا کنون -از وقتی که صاحب سه تار شده بود – در خود احساس میکرد، گونه هایش را گل انداخته بود و پیشانیش را داغ میکرد.
با این افکار خود ، دم در بزرگ مسجد شاه رسیده بود و روی سنگ صاف آستانه آن پاگذاشته بود که پسرک عطر فروشی که روی سکوی کنار مسجد ، دکان خود را میپائید ، و بانتظار مشتری تسبیح میگرداند، از پشت بساط خود پائین جست و مچ دست او را گرفت.
– لامذهب ! با این آلت کفر توی مسجد ؟! توی خانه خدا؟
رشته افکار او گسیخته شد. گرمائی که تازه بدل او راه مییافت محو شد. اول کمی گیج شد و بعد کم کم دریافت که پسرک چه میگوید.
هنوز کسی ملتفت نشده بود. رفت و آمد زیاد نبود. همه سرگرم بساط خرده ریزفروشها بودند. او چیزی نگفت . کوششی کرد که مچ خود را رها کند و براه خود ادامه بدهد ولی پسرک عطر فروش ول کن نبود. مچ دست او را گرفته بود و پشت سرهم لعنت می فرستاد و داد و بیداد میکرد:
– مرتیکه بی دین ، از خدا خجالت نمیکشی. آخه شرمی……حیایی.
او یکبار دیگر کوشش کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود؛ ولی پسرک باین آسانیها راضی نبود و گویا میخواست تلافی کسادی بازار خود را سر او دربیاورد. کم کم یکی دونفر ملتفت شده بودند و دور آن دو جمع میشدند ولی هنوز کسی نمیدانست چه خبر است. هنوز کسی دخالت نمیکرد. او خیلی معطل شده بود.
پیدا بود که بزودی وقایعی رخ خواهد داد. اما سرمائی که دل او را می گرفت دوباره برطرف شد. گرمائی در دل خود ، و بعد هم در مغز خود حس کرد. برافروخته شد. عنان خود را از دست داد و با دست دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت. نفس پسرک برید و لعنت ها و فحش های خود را خورد. یکدم سرش گیج رفت. مچ دست او را فراموش کرده بود و صورت خود را  با دو دست میمالید. ولی یکمرتبه ملتفت شد و از جاپرید. او با سه تارش داشت وارد مسجد میشد که پسرک دامن کتش را چسبید و مچ دستش را دوباره گرفت.
دعوا در گرفته بود. خیلی ها دخالت کردند. پسرک هنوز فریاد میکرد، فحش میداد و به بیدین ها لعن میفرستاد و از اهانتی که بآستانه در خانه خدا وارد آمده بود جوش میخورد و مسلمانان را بکمک میخواست.
هیچکس نفهمید چطور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتی که سه تار او با کاسه چوبی اش بزمین خورد و با یک صدای کوتاه و طنین دار شکست و پاره شد و سیم هایش ، درهم پیچیده و لوله شده، بکناری پرید و او مات و متحیر در کناری ایستاد و بجمعیت نگریست؛ پسرک عطر فروش که حتم داشت وظیفه دینی خود را خوب انجام داده است آسوده خاطر شد.
از ته دل شکری کرد و دوباره پشت بساط خود رفت و سر و صورت خود را مرتب کرد و تسبیح بدست مشغول ذکر گفتن شد.
تمام افکار او هم چون سیمهای سه تارش درهم پیچیده و لوله شده در ته سرمائیکه باز بدلش راه می یافت و کم کم به مغزش نیز سرایت میکرد یخ زده بود و درگوشه ای کز کرده افتاده بود. و پیاله امیدش هم چون کاسه این ساز نویافته سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک میزد.
پایان

سه تار – قسمت سوم

جلال آل احمد

جلال آل احمد

آنقدر خسته بود و آنقدر شبها بیداری کشیده بود که یا تا ظهر در رختخواب میماند و یا سر کلاس میخوابید. ولی این داستان نیز چندان طول نکشید و بزودی مدرسه را ول کرد.
سال اول خیلی خودش را خسته کرده بود. هر شب آواز خوانده بود و ساز زده بود و هر روز تا ظهر خوابیده بود.
ولی بعدها کم کم بکار خود ترتیبی داد و هفته ای دو سه شب بیشتر دعوت اشخاص را نمی پذیرفت. کم کم برای خودش سرشناس هم شده بود و دیگر احتیاج نداشت که بدین دسته موزیکال یا آن دسته دیگر مراجعه کند. مردم او شناخته بودند و دم خانه محقرشان بمادرش می سپردند و حتم داشتند که خواهد آمد و باین طریق شب خوشی را خواهند گذراند.
با وجود این، هنوز کار کشنده ای بود. مادرش حس می کرد که روز به روز بیشتر تکیده میشود. خود او باین مسئله توجهی ندااشت. فقط در فکر این بود که تاری داشته باشد. و بتواند با تاری که مال خودش باشد آنطوری دلش میخواهد تار بزند. اینهم بآسانی ممکن نبود. فقط در این اواخر، با شباش هایی که در یک عروسی آبرومند باو رسیده بود، توانسته بود چیزی کنار بگذارد و یک سه تار نو بخرد. و اکنون که صاحب تار شده بود نمیدانست دیگر چه آرزویی دارد. لابد میشد آرزوهای بیشتری هم داشت. هنوز باین مسئله فکر نکرده بود. و الان فقط در فکر این بود که زودتر خود را بجایی برساند و سه تار خود را درست رسیدگی کند و توی کوکش برود. حتی در همان عیش و سرورهای ساختگی، وقتی تار زیر دستش بود، و بآهنگ آن آوازی را میخواند، چنان در بیخبری فرو میرفت و چنان آسوده میشد که هرگز دلش نمیخواست تار را زمین بگذارد. ولی مگر ممکن بود؟ خانه دیگران بود و عیش و سرور دیگران و او فقط می بایست مجلس دیگران را گرم کند.
در همه این بیخبریها هنوز نتوانسته بود خودش را گرم کند. نتوانسته بود دل خودش را گرم کند.
ادامه دارد……

سه تار – قسمت دوم

جلال آل احمد

جلال آل احمد

این همه شبها که در مجالس عیش و سرور آواز خوانده بود و ساز زده بود، در مجالس عیش و سروری که برای او فقط یک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی می آورد، در اینهمه شبها نتوانسته بود از صدای ساز خودش بگریه بیفتد.
نتوانسته بود چنان ساز بزند که خودش را بگریه بیندازد. یا مجالس مناسب نبود و مردمی که باو پول می دادند و دعوتش میکردند نمیخواستند اشکهای او را تحویل بگیرند؛ و یا خود او از ترس اینکه مبادا سیمها پاره شود زخمه را خیلی ملایمتر و آهسته تر از آنچه که میتوانست بالا و پائین میبرد. اینرا هم حتم داشت. حتم داشت که تابحال خیلی ملایمتر و خیلی با احتیاط تر از آنچه میتوانست تار زده و آواز خوانده.
میخواست که دیگر ملالتی در کار نیاورد. میخواست که دیگر احتیاط نکند. حالا که توانسته بود با این پولهای بقول خودش ((بی برکت)) سازی بخرد، حالا به آرزوی خود رسیده بود. حالا ساز مال خودش بود. حالا میتوانست براحتی، آنچه را که دلش میخواهد بنوازد. حالا میتوانست چنان تار بزند که خودش بگریه بیفتد.
سه سال بود که آوازه خوانی میکرد. مدرسه را بخاطر همین ول کرده بود. همیشه ته کلاس نشسته بود و برای خودش زمزمه میکرد. دیگران اهمیتی نمیدادند و یا ملتفت نمیشدند؛ ولی معلم حسابشان خیلی سختگیر بود. و از زمزمه او چنان بدش میامد که عصبانی میشد و از کلاس قهر میکرد. سه چهار بار التزام داده بود که سر کلاس زمزمه نکند؛ ولی مگر ممکن بود؟ فقط سال آخر دیگر کسی زمزمه او را از ته کلاس نمیشنید.
ادامه دارد….

سه تار-نوشته جلال آل احمد-قسمت اول

 

جلال آل احمد

جلال آل احمد

یک سه تار نو و بی روپوش دردست داشت و یخه باز و بی هوا راه میآمد. از پله های مسجد شاه بعجله پائین آمد و از میان بساط خرده ریز فروشها و لای مردمی که در میان بساط گسترده آنان دنبال چیزهایی که خودشان هم نمیدانستند، میگذشت، داشت بزحمت رد میشد.
سه تار را روی شکم نگهداشته بود و با دست دیگر سیمهای آنرا می پائید که بدگمه لباس کسی یا بگوشه بار حمالی گیر نکند و پاره نشود.
بالاخره امروز توانسته بود بآرزوی خود برسد. دیگر احتیاج نداشت وقتی بمجلسی میخواهد برود از دیگران تار بگیرد و بقیمت خون پدرشان کرایه بدهد و تازه بارمنتشان را هم بکشد.
موهایش آشفته بود و روی پیشانی اش میریخت و جلوی چشم راستش را میگرفت. گونه هایش گود افتاده و قیافه اش زرد بود. ولی سر پا بند نبود و از وجد و شعف میدوید. اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت وقتی سر وجد میآمد، میخواند و تار میزد و خوشبختی های نهفته و شادمانیهای درونی خود را در همه نفوذ میداد. ولی الان میان مردمی که معلوم نبود بچه کاری در آن اطراف می لولیدند، جز اینکه بدود و خود را زودتر بجائی برساند چه میتوانست بکند؟ از خوشحالی میدوید و به سه تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود.
فکر میکرد که دیگر وقتی سرحال خواهد آمد و زخمه را با قدرت و بی احتیاط با سیمهای تار آشنا خواهد کرد، ته دلش از این واهمه نخواهد داشت که مبادا سیمها پاره شود و صاحب تار روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند. از این فکر راحت شده بود. فکر میکرد که از این پس چنان هنرنمایی خواهد کرد و چنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری از آن بر خواهد آورد که خودش هم تابش را نیاورد و بی اختیار بگریه بیفتد. نمیدانست که چرا بگریه بیفتد. ولی ته دلش آرزو میکرد که آنقدر خوب بنوازد که بگریه بیفتد. حتم داشت فقط وقتی از صدای ساز خودش بگریه بیفتد، خوب نواخته. تا بحال نتوانسته بود آنطور که خودش میخواهد بنوازد. همه اش برای مردم تار زده بود. برای مردمی که شادمانیهای گم شده و گریخته خود را در صدای تا او و در ته آواز حزین او میجستد……..
ادامه دارد

او مرد

محمد حقوقی، شاعر، منتقد و نظریه‌پرداز شعر معاصر ایران روز دوشنبه هشتم تیرماه در سن ۷۲ سالگی بر اثر بیماری قلبی درگذشت.

این شاعر متولد ۱۳۱۶ در اصفهان که از سال‌های ۱۳۳۰ اشعار خود را در نشریات آن روزگار به چاپ رساند، پس از پایان تحصیلاتش در تهران به اصفهان بازگشت و همزمان با سرودن و انتشار اشعارش در کنار تعداد دیگری از چهره‌های ادبی این شهر، کسانی چون هوشنگ گلشیری، احمد میرعلایی، جلیل دوستخواه، ضیاء موحد، ابوالحسن نجفی و دیگران، جنگ ادبی اصفهان را منتشر کرد.

مجله‌ای که به گفته کارشناسان ادبی در مدت کمی تبدیل به مرکزی پیشرو برای شعر معاصر ایران شد و شاعران بزرگی از شاملو و اخوان تا آتشی و رویایی و رضا سید حسینی، اشعار و مقالات خود را در آنجا به چاپ رساندند.

دکتر جلیل دوستخواه، شاهنامه‌پژوه صاحب نام و از اولین اعضای هیئت تحریریه جنگ ادبی اصفهان، درباره روند اثرگذاری این جنگ ادبی به خاطره‌ای از احمد شاملو در آن سال‌ها اشاره می‌کند.

آقای دوستخواه می‌گوید: تأثیرگذاری این گروه و این جنگ که به تدریج شکل گرفت و منتشر شد چشمگیر بود. یادم هست حتی شاملو وقتی اولین دفتر جنگ را تورق کرده بود غرو لندی کرده بود که «حالا دیگر هر کسی از راه می‌رسد، جنگ ادبی منتشر می‌کند» البته در واقع دفترهای نخست جنگ هم کم مایه بود و زمانی منتشر شد که هنوز ابوالحسن نجفی و میرعلایی از اروپا برنگشته بودند . اما طولی نکشید که شاملو و اخوان بعد از مدتی که از انتشار چند دفتر جنگ گذشت بدون اینکه کسی از آنان التماس و درخواستی کند خودشان آثارشان را به وسیله دوستان به جنگ ادبی اصفهان ارسال کردند و آثارشان در جنگ به چاپ رسید.

اما حقوقی از محدود چهره‌های ادبی ایران بود که دستکم سه مقاله او با عناوین «کی مرده؟ کی به جاست ؟» در سال ۱۳۴۵، «از سرچشمه تا مصب» در سال ۱۳۴۷ و «از نشان دادن تا شعر» توانستند اهمیتی همپای کتب ماندگار و مؤثر در ادبیات معاصر بیابند.

علاوه بر آن، کارشناسان ادبی شعر امروز، کتاب ادبی «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی را که اثری درباره تحلیل و بررسی شعر معاصر ایران است، همواره به عنوان مهم‌ترین اثر هستی‌شناسی شعر معاصر ایران خوانده‌اند.

جواد مجابی، شاعر و نویسنده، در شب بزرگداشت حقوقی که در تهران برگزار شد او را یک روشنفکر چند وجهی خواند.

آقای مجابی گفت: آقای حقوقی یک روشنفکر اهل فرهنگ بود. یک روشنفکر فرهنگی تمام عیار. به این معنا که بعضی‌ها فقط داستان یا شعرشان را می‌نویسند و دیگر به هیچ چیز کاری ندارند. ولی در بین هنرمندان کسانی هم هستند که علاوه بر کارهای هنری که انجام می‌دهند، به تحقیق و پژوهش و نقد اجتماعی زمانه خودشان نیز می‌پردازند و نظریه‌های فرهنگی مطرح می‌کنند. به گمان من آقای حقوقی هم در زمینه پژوهش‌های فرهنگی و نظریه‌یابی، سرآمد بود و هم در زمینه شعر.

محمد حقوقی در طول ۵۰ سال فعالیت ادبی خود، نزدیک به ۳۰ جلد کتاب، چه شعر و چه درباره شعر منتشر کرد که هر کدام در زمانه خود گاه چون اتفاقی در ادبیات امروز و گاه به عنوان اثری در خور تأمل بسیار قلمداد شدند و درباره آنها بسیار نوشته و گفته شد.

مراسم تشیع پیکر محمد حقوقی، صبح چهارشنبه از ساعت ۹ و از مقابل بیمارستان خورشید اصفهان به سمت مقصد ابدی او، باغ رضوان، برگزار شد.

منبع:رادیو فردا

اطلاعیه

دوستان عزیز در آدرس http://ahmadipanah.wordpress.com یک سری مباحث با موضوع «مکاتیب ، اصطلاحات و واژه های فلسفی و سیاسی» مطرح میشه .خوشحال میشم که شرکت کنید و به دوستانتون هم پیشنهاد کنید