صبح دلگیری ست

صبح دلگيري ست
در اين پنجره بي پرده رو به وطنم
 و صداي محو کبوترها
در تکاپوي تنگ لحظه هاي شادي
مي سرايند آواز در اين آينه خونين رنگ سپیده.
شهر خاموش است
در اين ساعت تنهايي
من دلم آه ولي ،
وسوسه دشت سراسبز وطن دارد در يک پلک
و هم آوازي يک قطعه از درياي شمال ، با اعماق وجود، ته درياي جنوب.
کوه اينجا خسته ؛
آسمان خسته ؛
و زمين درد دارد از اين سنگيني قلبهاي مسافرهايش .
و من هر روز در اين پنجره پر حجم
گوشهايم را مي سپارم به نسيم خنک باد
تا بدانم آيا نيست
سخني از يارانم
از فراسوي اين مرزهاي دلتنگي هر روزم؟
آه ،
صبح دلگيري ست در اين پنجره بي وطنم.
عليرضا احمدي پناه- 5 بامداد-15اردي بهشت 89

Advertisements

شعر بیمارستانی

گهواره مهربانی شده است
این تخت بیمارستانی
که تاب می دهد دنیای کوچکم را بالای سرم.
یک برگه شانس شده است
این داروی بیهوشی
که پرمی کند تمام رگم را.
دنیای مهربانی شده است
این تیغ تیز جراهی
که فرو می رود در این تن برهنه ام.
علیرضا احمدی پناه-بیمارستان ایرانمهر-شنبه 4 اردی بهشت 1389

بدون عنوان2

امشب یه عده از دوستانم بدون اطلاع من یه جشن کوچیک اما صمیمی گرفتند و باعث شدن خوشحال بشم.دست همه درد نکنه.زهرا و امیر.الناز و افروز.مهسا.محمد.علی.مونا.بهنام.مسعود.جای خیلی ها خالی بود هرچند فکر کنم من یه جور ضدحال بودم براشون چون کلافه فردام….ببخشید دوستان.
علیرضا….

بدون عنوان

کی میدونه چی میشه.این هفته همش داشتم به این فکر میکردم که اگه نباشم آیا جام پیش دوستام خالی هست؟به دل نگیرید اما دلم از همه اطرافیانم گرفته …..شاید این نوشته آخرین باشه.باری به هر جهت اگر آخرین نوشته بود خداحافظ
در انتهای راهرو
دری سفید
با دو چشم بزرگ گرد
که آنسوی جهان را با اضطراب می پایید
در آنسوی در
آغوش گرم زمین
و پرنده ای که به آسمان دل داده بود.
امضاء:علیرضا احمدی پناه-دو روز قبل از بستری شدن

آب ، نان ، آواز

کمترین تحریری از یک آواز این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن در قفس تا نیک دریابی
کزچه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است
کمترین تحریری از یک زندگانی
آب ، نان ، آواز
ورفزونتر خواهی از آن گاهگه پرواز
ورفزونتر خواهی از آن شادی آغاز
ورفزونتر باز هم خواهی بگویم باز…
آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگسالی گشت
که کسی به فکر آوازی نباشد
اگر آوازی نباشد شوق پروازی نخواهد بود
آب ، نان ، آواز
ورفزونتر باز هم خواهی بگویم باز…
*شفیعی کدکنی

دو وبلاگ جدید از ع.آرام

با سلام به همه دوستان.دو وبلاگ جدید با نام های «هفت شهر سبز» و » بی پرده» که به تازگی در لینک ها اضافه شده اند مربوط به دوست عزیز ع.آرام-سایه می باشد که متاسفانه دو وبلاگ  قبلی اش حذف شده اند و این وبلاگ ها جایگزین شده اند.امید است که دوست عزیزم در این وبلاگ ها همچنان برایمان بنویسد

می خواهم عبور کنم

مي خواهم عبور کنم از تمام خيابان هاي دنيا

                        سر به هوا

                                    سر به ابرها بسپارم

گوشه ذهنم هميشه سبز باشد

مي خواهم عبور کنم

                        مي خواهم آن سوي خيابان باشي

                        باران ببارد

                        چترم را باز کنم

                        زمين را زير چترمان بگيريم

                        مهرباني را دوره کنيم.

عليرضا احمدی پناه

13/بهمن/1387

عکس از گلسا حیدری http://golsahaidari.blogspot.com/

ترانه دوازدهم شمس لنگرودی

از من مپرس چرا دوستت دارم
تو هم چون شعری
که هرچه دروغ می گویی، زیباتر می شوی.

از من مپرس از چه تو را می پرستم
بتی از سنگی
سرد چون بلور
بطالت روزی تابستانی بر دریا.

از من مپرس از تو چرا ناگزیرم
ای خون!
دقایق آخر!
مریم بی شوی!
عیسای نازاده صلیب شده را
در آغوشت بگیر.
ترانه دوازدهم از پنجاه و سه ترانه عاشقانه شمس لنگرودی عزیز

یک عکس از یک دوست

کبوتری که هر روز میهمان ایوان اتاق است

کبوتری که هر روز میهمان ایوان اتاق است

عیدت مبارک دوست با وفا

حوصله ای نیست ، دوستان

ببخشید دوستان

حوصله ای نیست

برای عرض کردن طول این زندگی

حوصله ای نیست

برای خواندن ترجمه منشور کورش

حوصله ای نیست

با عرض معذرت

برای این زندگی

که میانگینش را مرحمت کنید

در یک فرمول ریاضی محاسبه کنید

و فوت کنید سوره رحمن را

به پیوست یک شلوارک بی دست و پا

نثار هرچه روانپزشک متعهد

که پاستوریزه میکند تمام فکر بی حوصله ام را.

ببخشید دوستان

حوصله ای نیست

برای تعهد به وجدان شعر

که سرتان را بکشم

به دنیای با سر و ته تان .

پس عجالتاً ، ببخشید دوستان

حوصله ای نیست

برای سر کشیدن این زندگی.

 

علیرضا احمدی پناه

دوم فروردین هشتاد و نه

Newer entries » · « Older entries