Archive for مارس, 2009

چکامه سوم

چکامه سوم
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از خون دل وحشی ما نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
الطفاتی به اسیران بلا نیست تو را
کشتن عشق به میخانه دوا نیست تو را
شیوه شمع به پروانه روا نیست تو را
دانه برداشته از دام جفایت که رهید
زخم هجران گل از شحنۀ خار است پدید
عاشق زار که بیمار از این خار شده
نور امید وصالت به دلش تار شده
شور بگذاشته از جور تو غمخوار شده
با دل بلبل وحشی چو هجا یار شده
در هجا نامده بر شعله گرفتار شده
 بال بر دامن آتش زده بیمار شده
بلبل مست اگر بغض گلویش بشکست
شبنمی تا به سحر بر سر گلبرگ نشست
من که شیدای مه بتکدۀ روی تو ام
هرکجا قبله گزینم به خدا سوی تو ام
بی خود از خود شده ام شیفتۀ خوی تو ام
عاشق خط و خم گوشۀ ابروی تو ام
هر نفس بر نظر سلسلۀ موی تو ام
صید هر پیچشی از حلقۀ گیسوی تو ام
بی گناهی به ره تو گناه چو من است
مرگ عاشق به ره تو راه چو من است

افروز بیات

Advertisements

چکامه دوم

سلام بر دوستان.از نظرات همه که لطف داشتند ممنون.ضمن تبریک سال نو شعر زیر را که سروده شده در اسفند ماه 87 می باشد را به علاقمندان وبلاگ معاشران قرابه تقدیم می کنم.
افروز بیات
چکامه دوم
بار الها چه زنم چنگ بر آن زلف دو تا
چو در انداخت به فن ، فتنه به جانم چه کنم
ناصحم راه بدان گوشۀ ابرو فرمود
گر دویّت به دل و دین بفتادم چه کنم
حبل الالله به کف و درطمع اختر شب 
خشت کج بود و من آن راست نهادم چه کنم
راه ناراست بود و در خم آن طاق بلند
 وقت رجعت به ره توبه نیایم چه کنم
دانه و دام ببین نعمت بی محنت را
شاکر دولت دامش بنمانم چه کنم
من چو کورم اگر از ماه نشانی بدهند
خاطر ماه ندیده ، نسپارم چه کنم
واندر آن یوسف حسنش که حرامم کردند
چه خیالی است خریدار غلامم چه کنم
دوش چنگی به سر زلف بتی حاصل شد
رند در آتش و در ماه صیامم چه کنم
افروز بیات-اسفند87

خواهر سلام

سلام.غزل  زیر  با عنوان «خواهر سلام» از شاعر توانای سرزمینمان «محمد علی بهمنی » می باشد.کسی که همیشه بوی عشق می دهد تنش.پس با هم زمزمه می کنیم

دريا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام!باغزلي نيمه آمدم-

تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

مي خواهم اعتراف کنم:هر غزل که ما –

با هم سروده ايم – جهان کرده از برش

خواهر ! زمان ، زمان برادر کشي است باز

شايد به گوشها نرسد بيت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون

– شعري که دوست داشتي از خود رهاترش

دريا سکوت کرده و من حرف مي زنم

حس مي کنم که راه نبردم به باورش

دريا!من ام، همو که به تعداد موجهات-

با هر غروب، خورده بر اين صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها-

خون مي خورند-از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست

خرچنگها مخواه بريسند پيکرش

دريا، سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه اي، از قهر خواهرش

عجله ای در کار نیست

عجله اي در کار نيست

هميشه مي توان اين آخرين برگ را ورق زد

مي توان اين تقويم به دار کشيده را پايين آورد

و با شکوه هرچه تمام تر

يکسال را به درون سطل انداخت

و فرياد کشيد

سلام سال جديد .

عجله اي در کار نيست

مي توان تمام روز

                سال جديد را نگاه کرد

           و براي شکوفه ها از سرمايي که در راه است سخن گفت

تمام خيابان را با غرور مي توان پياده رفت

و در پايان روز

در اتاق مي توان تمام شب را گريست

براي سالي که گذشته است

و مويي که هرگز سياه نخواهد شد

هرگز عجله اي در کار نيست.

 

علیرضا احمدی پناه-19/بهمن/1387

سالی گذشت و روی خودش را سیاه کرد

اسم رضا عزیزی برای خیلی از بچه های شاعر اسم آشناییه.شاعر توانایی از اراک.خیلی ها با شعر رضا آشنا هستند.

اما رضا عزیزی برای من فقط یه اسم یا یه شعر نیست.رضا قسمتی از خاطرات و قسمتی از زندگی منه.یک دوست خوب و دوست داشتنی و کسی که همیشه ازش یاد گرفتم و هنوز هم یاد میگیرم.

شعر زیر شماره 2 می باشد و در آینده شماره یک را نیز برایتان می نویسم .پس با هم زمزمه می کنیم….سالی گذشت و روی خودش را سیاه کرد

علیرضا احمدی پناه

*****************************

آنشب چقدر یخ زده بودم بدون تو
یک جنگل ملخ زده بودم بدون تو
.
.
.
آنشب سلام کردی با من من من
گفتم فرار می کنی از من ، چرا هلن ؟
.
.
.
گفتی خدا بخیر کند یا امام طوس
گفتم مرا برای خداحافظی نبوس !
.
.
.
باران لباسهای مرا خیس کرده بود
مادر دوباره موی تو را گیس کرده بود !
***
سالی گذشت و روی خودش را سیاه کرد
مردی که هر دوشنبه به ساعت نگاه کرد
ای جمعه های ساکت افسرده ، این منم !
آه ای دوشنبه های ورق خورده این منم !
رفتی و باز نامه من نا تمام شد
چون جاده ها ادامه من نا تمام شد
رفتی بدون حرف و حدیث و علامتی
من میهمان چشم توام ناسلامتی
تنها بگو تویی که به شب پا گذاشتی
من را کجای زندگیت جا گذاشتی؟!
***
اینروزها سکوت و دروغ آتشم زده است
دیوان شعرهای فروغ آتشم زده است
امشب بیا بخاطر یک مشت نسل سرد
ایمان نیاوریم به آغاز فصل سرد !(1)
اینروزها که زیر غمت آب می شوم
هر نیمه شب مزاحم سهراب می شوم
این هفته ها که جنبه ندارند بعد تو
تقویم ها دوشنبه ندارند بعد تو
دیدی من وتو هر چه که رشتیم پنبه شد
تقویم جای خالی صدها دوشنبه شد !
بازآ که در کشاکش گرداب زشتیم
بانوی بیکرانه اردیبهشتیم !
عمریست در پناه نگاه تو آبیم
قدیس تن برهنه گیسو شرابیم
من مانده ام تویی که پر از شعر ممتدی
آخر چرا پرنده به دنیا نیامدی ؟
حالا که عشق گم شده در مشت کوچکت
نازم نمی کنی به سرانگشت کوچکت
عمریست چینی همه را بند می زنی
من گریه می کنم و تو لبخند می زنی
***
بعد از خودت تمام تنم را سیاه کن
برعکس مرده ها کفنم را سیاه کن
«گرداب می رباید و آبم نمی برد» (2)
این چندمین شبی است که خوابم نمی برد !
1- فروغ
2- فریدون مشیری

رضا عزیزی

سخن اول

همیشه سخن اول کمی سخته.خوشبختانه افروز جان کار منو راحت کرد.نمی دونم چی بنویسم  برای همین چیزی نمی نویسم جز یک شعر که تقدیم میکنم به تمام دوستان.امیدوارم که لطفتون شامل حالم بشه و نظرتون را بگید.

علیرضا احمدی پناه

رنگ و روی آسمان پریده بود

مثل گچ سفید

درست مثل یک جنازه خنک

                                    بی خیال .

روز ، روز اول بهار

ولی فقط برای یک سررسید

                        بوی جوهر سبز

                                    بوی کاغذ .

زنگ ، زنگ بی صدای خانه من است

میهمان عید

            آمدیم ، تشریف نداشتید ، سال نو…..

درست مثل یک تلگراف

از درون فیلم های گاو چران.

ولی هنوز من سرم زنگ می زند

زنگ کوچه های بی خیال

زنگ آخر آخرین روز مدرسه

ولی هنوز من کوچکم

از صدای جیغ یک جنازه من زرد می کنم.

روز ، روز اول بهار

ولی چرا

چرا رنگ آسمان گرفته دست و صورتم

چرا صدای باد

چرا صدای جیغ

            من زنده ام؟

کسی پشت در نمانده است

            سال نو….

23/اسفندماه/1387

چکامۀ اول

سلام به دوستان وب گرد و دوستار ادبیات با نام خدا و به مدد او وبلاگ معاشران قرابه را باز کردیم تا به کمک دوست خوب و دانشمندم علیرضا احمدی پناه بتوانیم مجموعه های منتخب ازادبیات کلاسیک و اشعار و سرودههای از خودمان را در جلوی چشمان زیبا و نقاد شما قرار دهیم  بدین مناسبت اولین سروده خود را با نام چکامه اول که البته این شعر محبوب خود را در سن 18 سالگی سرودم را به شما تقدیم میکنم و امید وارم که ما را از لطف خود بی نصیب نگذارید با کمال تشکر و آرزوی بهروزی و بهره مندی

افروز بیات

چکامه اول

تو زدی و من بر آنم  که نیاید از من آهی

پر من شکسته خارت دگر از چو من چه خواهی

روم از دیار و کویت چو گلی به آبراهی

دگر از خدا نخواهم طلب امید واهی

موسمی به باغ بودم سر عاشقی نمودم

نغمه های خوش سرودم ز جفای تو چه سودم

من همان بلبل مستم دل خود به مهر بستم

به کنار گل نشستم ، ز آب و دانه رستم

به خدا صنم پرستم گر اسیر زلفت هستم

دگر از کمر شکستم ، ای خدا بگیر دستم

به حقیقت رهایی ز ظلمت و جدایی

به امید نور آیی و به آتشش درآیی

من از آن شکسته بالم که برون ز ستر یارم

بخلید چشم عالم که به زخم آن دچارم

تو شکفته نیمه عریان چو شمع در کنارم

چه مجال غیر را من که به یک نظر گذارم

دل از آن امید واهی بگرفتم و به آهی

نگرفته دامنش را به جفا کشم تباهی

نه بدان پلک خزانت نه بدان شهد لبانت

نه بر افسون زبانت نه به ابروی کمانت

نه بر اندام جوانت نه بدان ناز گرانت

نه بدان نام و نشانت نه به هر گوهر جانت

اثری ز من نماند روم از دیارت ای گل

چه جور ها کشیدم که چنین مباد بلبل