Archive for ژوئن, 2009

شعری که شاید یک بهانه باشد

سلام بر تمام دوستان.خیلی وقتکه که دیگه دلی نمونده برای شعر برای همین باید پناه ببرم به شعرهایی که تاریخشون را هم نمیدونم .
به هر حال امیدوارم که مورد پسند قرار بگیره .در همینجا از دوستان خوبم که مرا مورد لطف قرار دادند تشکر میکنم ، از ستاره بسیار عزیز ، از سیامک مهربان و تمام دوستانی که با اس ام اس و زنگ توی این مدت حال مرا میپرسند ، از افروز و میثم  و خاله ناهید و تمامی شما

آيا سکوت جنگل شکسته خواهد شد؟
و لانه گنجشکها بر فراز بلندترين درختان
   بازيچه سرنوشت خواهد شد؟
من مرگ را براي جنگل
  و براي گلدانهاي پشت پنجره باور نخواهم کرد.
آه
آيا عصاي تاج دار پدر بزرگ
  دوباره جوانه خواهد زد؟
وقتيکه باران در کوچه مي بارد
  چگونه مي توان پنجره را بست
و ساعتهاي طولاني به سوختن تکه هاي چوب در اجاق خيره ماند
 و در دودهاي سفيد و غليظش روزهاي مه آلود جنگل را بياد آورد.

 

احمدی پناه

کفر در زمین باقی می ماند اما ظلم هرگز

برای تمام ندا های سرزمینم

آن شب باران آمد
تو در خانه نبودی
زیر باران مانده بودی
بوی خاک تمام شهر را گرفته بود
من می دانستم زیر باران چتر نداری
تمام دکترها فردا تو را جواب می کردند
من تب کرده ام
اما تو انگار تمام سرمای زمستان را گرفته ای
درست در ابتدای تابستان
باران آمده بود
تمام صورت تو را گِل پوشانده بود
فردا تمام شهر عطر گُل های تو را می شناسد
تمام شهر خواب تو را می بیند.
2/4/1388