Archive for Uncategorized

شعر بیمارستانی

گهواره مهربانی شده است
این تخت بیمارستانی
که تاب می دهد دنیای کوچکم را بالای سرم.
یک برگه شانس شده است
این داروی بیهوشی
که پرمی کند تمام رگم را.
دنیای مهربانی شده است
این تیغ تیز جراهی
که فرو می رود در این تن برهنه ام.
علیرضا احمدی پناه-بیمارستان ایرانمهر-شنبه 4 اردی بهشت 1389

بدون عنوان2

امشب یه عده از دوستانم بدون اطلاع من یه جشن کوچیک اما صمیمی گرفتند و باعث شدن خوشحال بشم.دست همه درد نکنه.زهرا و امیر.الناز و افروز.مهسا.محمد.علی.مونا.بهنام.مسعود.جای خیلی ها خالی بود هرچند فکر کنم من یه جور ضدحال بودم براشون چون کلافه فردام….ببخشید دوستان.
علیرضا….

بدون عنوان

کی میدونه چی میشه.این هفته همش داشتم به این فکر میکردم که اگه نباشم آیا جام پیش دوستام خالی هست؟به دل نگیرید اما دلم از همه اطرافیانم گرفته …..شاید این نوشته آخرین باشه.باری به هر جهت اگر آخرین نوشته بود خداحافظ
در انتهای راهرو
دری سفید
با دو چشم بزرگ گرد
که آنسوی جهان را با اضطراب می پایید
در آنسوی در
آغوش گرم زمین
و پرنده ای که به آسمان دل داده بود.
امضاء:علیرضا احمدی پناه-دو روز قبل از بستری شدن

شعری برای همه نوروزهایم

دریاچه ارومیه - زمستان 1388

رنگ و روي آسمان پريده بود

مثل گچ سفيد

درست مثل يک جنازه خنک

                             بي خيال .

روز ، روز اول بهار

ولي فقط براي يک سررسيد

                   بوي جوهر سبز

                             بوي کاغذ .

زنگ ، زنگ بي صداي خانه من است

ميهمان عيد

          آمديم ، تشريف نداشتيد ، سال نو…..

درست مثل يک تلگراف

از درون فيلم هاي گاو چران.

ولي هنوز من سرم زنگ مي زند

زنگ کوچه هاي بي خيال

زنگ آخر آخرين روز مدرسه

ولي هنوز من کوچکم

از صداي جيغ يک جنازه من زرد مي کنم.

روز ، روز اول بهار

ولي چرا

چرا رنگ آسمان گرفته دست و صورتم

چرا صداي باد

چرا صداي جيغ

          من زنده ام؟

کسي پشت در نمانده است

          سال نو….

 

عليرضا احمدی پناه

اسفند87

چند چراغ و یک آواز

چند چراغ و یک آواز عنوان اثری است بسیار هنری و دلربا از شعر و صدای علی اکبر گودرزی طائمه.صدای آشنایی از زاده ملایر.کاری که به همت انشارات ابتکار نو به بازار روانه شده بود.بچه های اراک می تونند این کار را از دوست خوبم امیر صاحب نمایندگی دارینوش واقع در 17 متری ملک تهیه کنند.هر کس رفت سلام منو به امیر روناسی عزیز برسونه

دلتنگی این روزها

دلم بدجوری گرفته.داشتم اس ام اس های قدیمیم را نگاه میکردم این اس ام اس از امیر را دیدم….هوای امیر بدجوری توی این شهر پیچیده:
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
قضا همی بردش به سوی دانه و دام!

زندگی….هه …. چه جمله عجیبی

18 شهریور

جلال آل احمد

جلال آل احمد

((دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم.تابستان 1322 بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگی از خرمشهر به استالینگراد برسد. به قصد تحصیل به بیروت می رفتم که آخرین حد نوک دماغ ذهن جوانی ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف می رفتم که سپس به بغداد والخ …. اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی، از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر.شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شد ه دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لا مذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لا مذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش.))
نمی دونم زن زیادی را بیشتر دوست دارم یا خسی در میقات ، شاید هم مدیر مدرسه.یادم میاد وقتی بچه بودم توی خونه عکسش برام غریب بود، نمی فهمیدم چرا بابام دوستش داشت و کتابهایی را می خوند که  امضائ جلال پاشون بود.بنظرم شجاع بود.اعتراف میکنم دوسش دارم و همیشه از خوندنش و نگاه کردن صورتش لذت می برم.
18 شهریور را هم میشه دوست داشت هم میشه دوست نداشت.