Archive for سپتامبر, 2009

خدا کند که … نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

بنا به درخواست دوست عزیز ستاره مهربون این شعر از نجمه زارع را براتون می گذارم امیدوارم که لذت ببرید

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

 

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد …

 

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته … به آن برسد

 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند که … نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

Advertisements

زبان ِ سرخ و سر ِ سبز و چند نقطه …

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد

و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست ؛ و بگذار هر چه می خواهد

قبیله ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان ِ سرخ و سر ِ سبز و چند نقطه …، مرا

دو صد کنایه و ضرب المثل به باد دهد

قفس چه دوره ی سختی ست ، می روم ، هر چند

مرا جسارت این راه ِ حل به باد دهد

……..

چقدر نقشه کشیدم برای زندگی ام

بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

بیاد نجمه زارع کسی زود رفت

18 شهریور

جلال آل احمد

جلال آل احمد

((دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم.تابستان 1322 بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگی از خرمشهر به استالینگراد برسد. به قصد تحصیل به بیروت می رفتم که آخرین حد نوک دماغ ذهن جوانی ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف می رفتم که سپس به بغداد والخ …. اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی، از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر.شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شد ه دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لا مذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لا مذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش.))
نمی دونم زن زیادی را بیشتر دوست دارم یا خسی در میقات ، شاید هم مدیر مدرسه.یادم میاد وقتی بچه بودم توی خونه عکسش برام غریب بود، نمی فهمیدم چرا بابام دوستش داشت و کتابهایی را می خوند که  امضائ جلال پاشون بود.بنظرم شجاع بود.اعتراف میکنم دوسش دارم و همیشه از خوندنش و نگاه کردن صورتش لذت می برم.
18 شهریور را هم میشه دوست داشت هم میشه دوست نداشت.

من و سایه ها

تمام روز دنبال سایه ها می رفتم

سایه ها مهربان بودند

 و گرمای تابستان را تسلی.

من و سایه ها با هم سراغ تو را می گرفتیم

از درخت پرسیدیم

از سایه بان مندرس مغازه ها

از دیوارهای آجری

از تمام شهر پرسیدیم.

ساعتهای طولانی راه می رفتیم

سایه ها مهربان بودند و صبور

تمام شهر را راه رفتیم

کسی تو را ندیده بود.

هنگام که شب به شهر رسیده بود

سایه ها رفتند

آرام و صبور رفتند.

شهر تو را ندیده بود

تنها شب تو را دیده بود

آرام از شهر رفته بودی.

14/شهریور/1388

احمدی پناه-اراک