Archive for شعر های افروز بیات

چکامه سوم

چکامه سوم
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از خون دل وحشی ما نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
الطفاتی به اسیران بلا نیست تو را
کشتن عشق به میخانه دوا نیست تو را
شیوه شمع به پروانه روا نیست تو را
دانه برداشته از دام جفایت که رهید
زخم هجران گل از شحنۀ خار است پدید
عاشق زار که بیمار از این خار شده
نور امید وصالت به دلش تار شده
شور بگذاشته از جور تو غمخوار شده
با دل بلبل وحشی چو هجا یار شده
در هجا نامده بر شعله گرفتار شده
 بال بر دامن آتش زده بیمار شده
بلبل مست اگر بغض گلویش بشکست
شبنمی تا به سحر بر سر گلبرگ نشست
من که شیدای مه بتکدۀ روی تو ام
هرکجا قبله گزینم به خدا سوی تو ام
بی خود از خود شده ام شیفتۀ خوی تو ام
عاشق خط و خم گوشۀ ابروی تو ام
هر نفس بر نظر سلسلۀ موی تو ام
صید هر پیچشی از حلقۀ گیسوی تو ام
بی گناهی به ره تو گناه چو من است
مرگ عاشق به ره تو راه چو من است

افروز بیات

Advertisements

چکامه دوم

سلام بر دوستان.از نظرات همه که لطف داشتند ممنون.ضمن تبریک سال نو شعر زیر را که سروده شده در اسفند ماه 87 می باشد را به علاقمندان وبلاگ معاشران قرابه تقدیم می کنم.
افروز بیات
چکامه دوم
بار الها چه زنم چنگ بر آن زلف دو تا
چو در انداخت به فن ، فتنه به جانم چه کنم
ناصحم راه بدان گوشۀ ابرو فرمود
گر دویّت به دل و دین بفتادم چه کنم
حبل الالله به کف و درطمع اختر شب 
خشت کج بود و من آن راست نهادم چه کنم
راه ناراست بود و در خم آن طاق بلند
 وقت رجعت به ره توبه نیایم چه کنم
دانه و دام ببین نعمت بی محنت را
شاکر دولت دامش بنمانم چه کنم
من چو کورم اگر از ماه نشانی بدهند
خاطر ماه ندیده ، نسپارم چه کنم
واندر آن یوسف حسنش که حرامم کردند
چه خیالی است خریدار غلامم چه کنم
دوش چنگی به سر زلف بتی حاصل شد
رند در آتش و در ماه صیامم چه کنم
افروز بیات-اسفند87

چکامۀ اول

سلام به دوستان وب گرد و دوستار ادبیات با نام خدا و به مدد او وبلاگ معاشران قرابه را باز کردیم تا به کمک دوست خوب و دانشمندم علیرضا احمدی پناه بتوانیم مجموعه های منتخب ازادبیات کلاسیک و اشعار و سرودههای از خودمان را در جلوی چشمان زیبا و نقاد شما قرار دهیم  بدین مناسبت اولین سروده خود را با نام چکامه اول که البته این شعر محبوب خود را در سن 18 سالگی سرودم را به شما تقدیم میکنم و امید وارم که ما را از لطف خود بی نصیب نگذارید با کمال تشکر و آرزوی بهروزی و بهره مندی

افروز بیات

چکامه اول

تو زدی و من بر آنم  که نیاید از من آهی

پر من شکسته خارت دگر از چو من چه خواهی

روم از دیار و کویت چو گلی به آبراهی

دگر از خدا نخواهم طلب امید واهی

موسمی به باغ بودم سر عاشقی نمودم

نغمه های خوش سرودم ز جفای تو چه سودم

من همان بلبل مستم دل خود به مهر بستم

به کنار گل نشستم ، ز آب و دانه رستم

به خدا صنم پرستم گر اسیر زلفت هستم

دگر از کمر شکستم ، ای خدا بگیر دستم

به حقیقت رهایی ز ظلمت و جدایی

به امید نور آیی و به آتشش درآیی

من از آن شکسته بالم که برون ز ستر یارم

بخلید چشم عالم که به زخم آن دچارم

تو شکفته نیمه عریان چو شمع در کنارم

چه مجال غیر را من که به یک نظر گذارم

دل از آن امید واهی بگرفتم و به آهی

نگرفته دامنش را به جفا کشم تباهی

نه بدان پلک خزانت نه بدان شهد لبانت

نه بر افسون زبانت نه به ابروی کمانت

نه بر اندام جوانت نه بدان ناز گرانت

نه بدان نام و نشانت نه به هر گوهر جانت

اثری ز من نماند روم از دیارت ای گل

چه جور ها کشیدم که چنین مباد بلبل