Archive for داستان

سه تار – قسمت پایانی

جلال آل احمد

جلال آل احمد

در شبهای دراز زمستان وقتی از اینگونه مجالس ، خسته و هلاک ، برمیگشت و راه خانه خود را در تاریکی ها میجست ،احتیاج باین گرمای درونی را چندان زنده و جان گرفته حس میکرد که میپنداشت شاید بی وجود آن ، نتواند خود را تا بخانه هم برساند. چندین بار دراین گونه مواقع وحشت کرده بود و بدنبال این گم گشته خود چه بسا شبها که تا صبح در گوشه میخانه ها بروز آورده بود.
خیلی ضعیف بود. در نظر اول خیلی بیشتر بیک آدم تریاکی میماند. ولی شوری که امروز در او بود و گرمائی که از یک ساعت پیش تا کنون -از وقتی که صاحب سه تار شده بود – در خود احساس میکرد، گونه هایش را گل انداخته بود و پیشانیش را داغ میکرد.
با این افکار خود ، دم در بزرگ مسجد شاه رسیده بود و روی سنگ صاف آستانه آن پاگذاشته بود که پسرک عطر فروشی که روی سکوی کنار مسجد ، دکان خود را میپائید ، و بانتظار مشتری تسبیح میگرداند، از پشت بساط خود پائین جست و مچ دست او را گرفت.
– لامذهب ! با این آلت کفر توی مسجد ؟! توی خانه خدا؟
رشته افکار او گسیخته شد. گرمائی که تازه بدل او راه مییافت محو شد. اول کمی گیج شد و بعد کم کم دریافت که پسرک چه میگوید.
هنوز کسی ملتفت نشده بود. رفت و آمد زیاد نبود. همه سرگرم بساط خرده ریزفروشها بودند. او چیزی نگفت . کوششی کرد که مچ خود را رها کند و براه خود ادامه بدهد ولی پسرک عطر فروش ول کن نبود. مچ دست او را گرفته بود و پشت سرهم لعنت می فرستاد و داد و بیداد میکرد:
– مرتیکه بی دین ، از خدا خجالت نمیکشی. آخه شرمی……حیایی.
او یکبار دیگر کوشش کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود؛ ولی پسرک باین آسانیها راضی نبود و گویا میخواست تلافی کسادی بازار خود را سر او دربیاورد. کم کم یکی دونفر ملتفت شده بودند و دور آن دو جمع میشدند ولی هنوز کسی نمیدانست چه خبر است. هنوز کسی دخالت نمیکرد. او خیلی معطل شده بود.
پیدا بود که بزودی وقایعی رخ خواهد داد. اما سرمائی که دل او را می گرفت دوباره برطرف شد. گرمائی در دل خود ، و بعد هم در مغز خود حس کرد. برافروخته شد. عنان خود را از دست داد و با دست دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت. نفس پسرک برید و لعنت ها و فحش های خود را خورد. یکدم سرش گیج رفت. مچ دست او را فراموش کرده بود و صورت خود را  با دو دست میمالید. ولی یکمرتبه ملتفت شد و از جاپرید. او با سه تارش داشت وارد مسجد میشد که پسرک دامن کتش را چسبید و مچ دستش را دوباره گرفت.
دعوا در گرفته بود. خیلی ها دخالت کردند. پسرک هنوز فریاد میکرد، فحش میداد و به بیدین ها لعن میفرستاد و از اهانتی که بآستانه در خانه خدا وارد آمده بود جوش میخورد و مسلمانان را بکمک میخواست.
هیچکس نفهمید چطور شد. خود او هم ملتفت نشد. فقط وقتی که سه تار او با کاسه چوبی اش بزمین خورد و با یک صدای کوتاه و طنین دار شکست و پاره شد و سیم هایش ، درهم پیچیده و لوله شده، بکناری پرید و او مات و متحیر در کناری ایستاد و بجمعیت نگریست؛ پسرک عطر فروش که حتم داشت وظیفه دینی خود را خوب انجام داده است آسوده خاطر شد.
از ته دل شکری کرد و دوباره پشت بساط خود رفت و سر و صورت خود را مرتب کرد و تسبیح بدست مشغول ذکر گفتن شد.
تمام افکار او هم چون سیمهای سه تارش درهم پیچیده و لوله شده در ته سرمائیکه باز بدلش راه می یافت و کم کم به مغزش نیز سرایت میکرد یخ زده بود و درگوشه ای کز کرده افتاده بود. و پیاله امیدش هم چون کاسه این ساز نویافته سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک میزد.
پایان

سه تار – قسمت سوم

جلال آل احمد

جلال آل احمد

آنقدر خسته بود و آنقدر شبها بیداری کشیده بود که یا تا ظهر در رختخواب میماند و یا سر کلاس میخوابید. ولی این داستان نیز چندان طول نکشید و بزودی مدرسه را ول کرد.
سال اول خیلی خودش را خسته کرده بود. هر شب آواز خوانده بود و ساز زده بود و هر روز تا ظهر خوابیده بود.
ولی بعدها کم کم بکار خود ترتیبی داد و هفته ای دو سه شب بیشتر دعوت اشخاص را نمی پذیرفت. کم کم برای خودش سرشناس هم شده بود و دیگر احتیاج نداشت که بدین دسته موزیکال یا آن دسته دیگر مراجعه کند. مردم او شناخته بودند و دم خانه محقرشان بمادرش می سپردند و حتم داشتند که خواهد آمد و باین طریق شب خوشی را خواهند گذراند.
با وجود این، هنوز کار کشنده ای بود. مادرش حس می کرد که روز به روز بیشتر تکیده میشود. خود او باین مسئله توجهی ندااشت. فقط در فکر این بود که تاری داشته باشد. و بتواند با تاری که مال خودش باشد آنطوری دلش میخواهد تار بزند. اینهم بآسانی ممکن نبود. فقط در این اواخر، با شباش هایی که در یک عروسی آبرومند باو رسیده بود، توانسته بود چیزی کنار بگذارد و یک سه تار نو بخرد. و اکنون که صاحب تار شده بود نمیدانست دیگر چه آرزویی دارد. لابد میشد آرزوهای بیشتری هم داشت. هنوز باین مسئله فکر نکرده بود. و الان فقط در فکر این بود که زودتر خود را بجایی برساند و سه تار خود را درست رسیدگی کند و توی کوکش برود. حتی در همان عیش و سرورهای ساختگی، وقتی تار زیر دستش بود، و بآهنگ آن آوازی را میخواند، چنان در بیخبری فرو میرفت و چنان آسوده میشد که هرگز دلش نمیخواست تار را زمین بگذارد. ولی مگر ممکن بود؟ خانه دیگران بود و عیش و سرور دیگران و او فقط می بایست مجلس دیگران را گرم کند.
در همه این بیخبریها هنوز نتوانسته بود خودش را گرم کند. نتوانسته بود دل خودش را گرم کند.
ادامه دارد……

سه تار – قسمت دوم

جلال آل احمد

جلال آل احمد

این همه شبها که در مجالس عیش و سرور آواز خوانده بود و ساز زده بود، در مجالس عیش و سروری که برای او فقط یک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی می آورد، در اینهمه شبها نتوانسته بود از صدای ساز خودش بگریه بیفتد.
نتوانسته بود چنان ساز بزند که خودش را بگریه بیندازد. یا مجالس مناسب نبود و مردمی که باو پول می دادند و دعوتش میکردند نمیخواستند اشکهای او را تحویل بگیرند؛ و یا خود او از ترس اینکه مبادا سیمها پاره شود زخمه را خیلی ملایمتر و آهسته تر از آنچه که میتوانست بالا و پائین میبرد. اینرا هم حتم داشت. حتم داشت که تابحال خیلی ملایمتر و خیلی با احتیاط تر از آنچه میتوانست تار زده و آواز خوانده.
میخواست که دیگر ملالتی در کار نیاورد. میخواست که دیگر احتیاط نکند. حالا که توانسته بود با این پولهای بقول خودش ((بی برکت)) سازی بخرد، حالا به آرزوی خود رسیده بود. حالا ساز مال خودش بود. حالا میتوانست براحتی، آنچه را که دلش میخواهد بنوازد. حالا میتوانست چنان تار بزند که خودش بگریه بیفتد.
سه سال بود که آوازه خوانی میکرد. مدرسه را بخاطر همین ول کرده بود. همیشه ته کلاس نشسته بود و برای خودش زمزمه میکرد. دیگران اهمیتی نمیدادند و یا ملتفت نمیشدند؛ ولی معلم حسابشان خیلی سختگیر بود. و از زمزمه او چنان بدش میامد که عصبانی میشد و از کلاس قهر میکرد. سه چهار بار التزام داده بود که سر کلاس زمزمه نکند؛ ولی مگر ممکن بود؟ فقط سال آخر دیگر کسی زمزمه او را از ته کلاس نمیشنید.
ادامه دارد….

سه تار-نوشته جلال آل احمد-قسمت اول

 

جلال آل احمد

جلال آل احمد

یک سه تار نو و بی روپوش دردست داشت و یخه باز و بی هوا راه میآمد. از پله های مسجد شاه بعجله پائین آمد و از میان بساط خرده ریز فروشها و لای مردمی که در میان بساط گسترده آنان دنبال چیزهایی که خودشان هم نمیدانستند، میگذشت، داشت بزحمت رد میشد.
سه تار را روی شکم نگهداشته بود و با دست دیگر سیمهای آنرا می پائید که بدگمه لباس کسی یا بگوشه بار حمالی گیر نکند و پاره نشود.
بالاخره امروز توانسته بود بآرزوی خود برسد. دیگر احتیاج نداشت وقتی بمجلسی میخواهد برود از دیگران تار بگیرد و بقیمت خون پدرشان کرایه بدهد و تازه بارمنتشان را هم بکشد.
موهایش آشفته بود و روی پیشانی اش میریخت و جلوی چشم راستش را میگرفت. گونه هایش گود افتاده و قیافه اش زرد بود. ولی سر پا بند نبود و از وجد و شعف میدوید. اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت وقتی سر وجد میآمد، میخواند و تار میزد و خوشبختی های نهفته و شادمانیهای درونی خود را در همه نفوذ میداد. ولی الان میان مردمی که معلوم نبود بچه کاری در آن اطراف می لولیدند، جز اینکه بدود و خود را زودتر بجائی برساند چه میتوانست بکند؟ از خوشحالی میدوید و به سه تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود.
فکر میکرد که دیگر وقتی سرحال خواهد آمد و زخمه را با قدرت و بی احتیاط با سیمهای تار آشنا خواهد کرد، ته دلش از این واهمه نخواهد داشت که مبادا سیمها پاره شود و صاحب تار روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند. از این فکر راحت شده بود. فکر میکرد که از این پس چنان هنرنمایی خواهد کرد و چنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری از آن بر خواهد آورد که خودش هم تابش را نیاورد و بی اختیار بگریه بیفتد. نمیدانست که چرا بگریه بیفتد. ولی ته دلش آرزو میکرد که آنقدر خوب بنوازد که بگریه بیفتد. حتم داشت فقط وقتی از صدای ساز خودش بگریه بیفتد، خوب نواخته. تا بحال نتوانسته بود آنطور که خودش میخواهد بنوازد. همه اش برای مردم تار زده بود. برای مردمی که شادمانیهای گم شده و گریخته خود را در صدای تا او و در ته آواز حزین او میجستد……..
ادامه دارد