چقدر خسته ام بشر.هزار تا موضوع و فکر توی این یه ذره مخ داره میچرخه.این همه حرف و صدا که دیوانه کننده است.از صدای خنده فوتبال بازی بچه های تابستون توی کوچه ها پایین شهر — صدای بوق موتور و گاز دادناش توی خیابون تا صدای نماز میت و تکبیر هاش توی بهشت زهرا….اما من میخوام بگردم دنبال تصویری از ذوق خرید یه کامیون بزرگ توی بچگی هام…میخوام با ذوق اون کامیون بزرگه تو مغازه بازار بخوابم.
خستگی
6 دیدگاه »
{ خوراک RSS دیدگاههای این نوشته} · { شناساگر دنبالک }
امیر Said:
on 10/08/2010 at 11:36 ق.ظ.
رد پا!
علی Said:
on 17/08/2010 at 9:03 ب.ظ.
سلام بی کران بر دوست عزیز. خوشحالم که هنوز راهی پیدا نکرده اند برای جلوگیری از تراوش هنر از درون انسان ها.(من سیاسی حرف نزدم!)
ahmadipanah Said:
on 18/08/2010 at 10:26 ق.ظ.
سلام بر دوست گرامی و هنرمند.سعادتی است ملاقات شما در این مکان.
آری هنوز پیدا نکرده اند.
یاد شاملو ی عزیزمان گرامی
سایه (ع.آرام) Said:
on 18/08/2010 at 7:41 ب.ظ.
سلام. سه قسمت از چهار قسمت مطلب «حجاب» نمایش داده شده قسمت چهارم بزودی اضافه میشود. ربطی به حجاب زنها ندارد! دربارهی ادبیات و حجاب کلمات است. منتظر نظر شما هستم
ahmadipanah Said:
on 21/08/2010 at 4:28 ب.ظ.
حتما استفاده میکنم دوست عزیز
mastooreh Said:
on 23/08/2010 at 2:39 ب.ظ.
سلام یادداشتاتونو خوندم جالب بود چرا اینقدر غمگین!
موفق باشین.